تبليغاتX
ye otagh khali
باور نکن تنهاییت را
باور نکن تنهاییت را
من در تو پنهانم تو در من
ازمن به من نزدیکتر تو
ازتو به تو نزدیکتر من

باور نکن تنهاییت را
تا یک دلو یک درد داری
تا در عبور از کوچه ی عشق
بر دوش هم سر می گذاری

دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهاییت را
هر جای این دنیا که باشی
من با توام تنهای تنها

من با توام هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه یک روز
با هم در این عالم نباشیم

این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبه ی دل
باور نکن تنهاییت را
من با توام منزل به منزل
|+| نوشته شده توسط یاس در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 | موضوع: |
بازم بزرگ شدم
سلام امروز تولدمه

دوستام برام جشن گرفتند به امید فرداهای بهتر

|+| نوشته شده توسط یاس در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 | موضوع: |
دو خط موازی

دو خط موازی

دو خط موازى زاییـده شدند . پسرکى در کلاس درس آنها را روى کاغذ کشید. آن وقت دو ‏خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشـان تپیـد. و مهر یکدیگر را در ‏سینه جای دادند. خط اولى گفت:ما مى توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی ‏از هیجان لــرزید. خط اولی گفت: و خانه اى داشته باشیم در یک صفحه دنج کـاغذ .
من روزها کار میکنم. می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم ،یا خط کنار ‏یک نردبام. خط دومی گفت: من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خـــلوت.
خط اولی گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگی خوشی خواهیــم داشـت.
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تکرار ‏کردند: دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند.
دو خط موازی لـرزیدند. به همدیگــر نگـاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریـه .
خط اولی گفت: نه این امکان ندارد . حتمأ یک راهی پیدا میشود .خط دومی گفت: ‏شنیدی که چه گفتند؟ هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره ‏زد زیر گریه. خط اولی گفت: نباید نا امید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و ‏دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند. خط دومی ‏آرام گرفت. و اندوهنک از صفحه کاغذ بیرون خزید. از زیردر کلاس گذشتند. و وارد حیاط ‏شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد. آنها از دشتها ‏گذشتند ..... ، از صحراهای سوزان ..... ، از کوههای بلند ..... ، از دره های عمیق .......، ‏از دریاها ....... ،از شهرهای شلوغ.....
سالها گذشت ؛
و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضیدان به آنها گفت: این محال است.هیچ ‏فرمولی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب میکنید. فیزیکدان گفت: ‏بگذارید از همین الآن نا امیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر ‏دانشی به نام فیزیک وجود نداشت. پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی ‏درمان است. شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با ‏یکدیگر ترکیب شوید ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساوی ‏است با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود . سیـارات از مدار خارج می شوند. کرات با ‏هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد . چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده ‏اید. فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محــال است.
و بالآخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم میرسید. نه در ‏دنیاى واقعیات. آن را در دنیاى دیگری جستجو کنید...... دو خط موازی او را هم ترک کردند. ‏و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل میگرفت. ‏‏«آنها کم کم میل به هم رسیدن را از دست میدادند.» خط اولی گفت: این بی ‏معنی است. خط دومی گفت:چی بی معنی است؟ خط اولی گفت:این که به هم ‏برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند.
یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی میکرد.خط ‏اولی گفت:بیـا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیــدا کنیم
.
خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی ‏گفت:در آن بوم نقاشی حتمأ آرامش خواهیم یافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روی دست ‏نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد.
و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام ‏پایین می رفت ، سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید‏
.
  منبع:آوای آزاد
 
|+| نوشته شده توسط یاس در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 | موضوع: |
سلام

دیگران را ببخش نه به خاطر اینکه آن ها شایسته ی ببخشش تو هستند بلکه تو سزاوار آرامش هستی.     (زرتشت)

 

انسان درباره وقت کشی داد سخن می دهد ، حال آنکه در واقع این وقت است که آهسته آهسته او را می کشد ( دایان بوسیکو (

 

زندگی مرگی است که هر آن به تاخیر می افتد )شوپنهاور (

 

|+| نوشته شده توسط یاس در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 | موضوع: |
چقدر وحشتناک
نمیدونم واقعا ما خانوما رانندگی بلد نیستیم یا این بچه های ۱۰-۱۲ساله که همینکه می فهمند کلاس دومند یه موتور بر می دارند و سوارش میشند

این ماجرای منه بخونید جالبه ۸ روز پیش ماشین بابا را برداشته بودم و با عجله می رفتم خونه یه که موتور مثل جت اومد زد به در ماشین و پرت شد اونور خیابون قیافه مندیگه دنیا را سیاه میدیدم

بعد کلی از مردم ُآمبولانس و آقایان پلیس پیداشون شدمن بدبخت میون کلی جمعیتفقط حرص میخوردم پسره نمیرهبعد ماشین بابا را برداشتند و رفتند و منم رفتم خونه کلی رنگ رفته و مرده بودم

خدا را شکر پسره زنده موند وخیالم راحت شد زیاد آسیب جدی هم ندید . حالا هم دیه میخواد البته ماشین بابا بیمه هست ولی من با یه ضامن آزدمتا خسارت را بدیم

نمیدونم ولی دو تا درس حسابی گرفتم ۱- با عجله رانندگی نکنم ۲- وقتی فکرم مشغوله پشت فرمون نشینم

راستی توی محل کارم تو تا از همکارام با هم ازدواج کردند یه کم حسودیم میشه چون اونا به هم رسیدند ولی من ........... باید فراموش کنم

خدایا هر چی تو بخوای همینکه باعث مرگ کسی نشدم تا آخر دنیا مخلصیم

|+| نوشته شده توسط یاس در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 | موضوع: |
آخرين مطالب وبلاگ
باور نکن تنهاییت را
بازم بزرگ شدم
دو خط موازی
سلام
چقدر وحشتناک
یه روزی غم ها تموم میشه
به نام او
درباره وبلاگ
خدایا من فقط تو را دارم تنهام نذار .
منوی اصلی
صفحه نخست پست الكترونيك آرشيو وبلاگ
آرشيو مطالب
اردیبهشت 1387
پیوندها
کارت پستالبزرگترین سایت موزیک ایران یک صالحیقالبهای رایگان و زیباعکسهای عاشقانهدانستنیمخصوصتلاطمسایت روزتندرستمحشر ترفندهاي كامپيوتر SNowball (قالب وبلاگ)
پیوندهای روزانه
ماهی قرمز ستاره های مشکی پوش سفره خونه(امین و نیما) داداش ارسطو فوتبال روزایران(ابوالفضل) امرتات مصطفی(مجله آنلاین فوتبال) بهار جون نارنجدونه گلاب جون- عاشق ترین عاشقآرشیو پیوندهای روزانه
توضيحات قالب

طراحي قالب توسط SNowball

RSS

All rights reserved by SNowball